Tuesday, April 13, 2010

برای همه مادران عزادار کشورم

آسیه امینی




دوشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۱۰

اشکهایم
خاک را می آشوبند
تا مگر لبخندی، صدایی، نغمه ای ، یا عطری از تو را
بازپس گیرند.
دیر و دور، اگر تو را در آغوش نگیرم
باکی نیست!
روزی آزادی را بر سینه ام سخت می فشارم
بر گونه اش بوسه ای می نشانم
دستش را می گیرم و
به او می گویم :
" بوی بچه ام را می دهی"
آسیه امینی
بهمن ماه /88

Monday, April 12, 2010

بهار ، بی بهار رنگ پائیز دارد

وقتی با اعضای گروه های مختلف به منظور دیدارهای نوروزی از زندانیان و خانواده های شان، همراه می شوی وقبل از راه افتادن،قرار می گذاری که حداقل به خانه چندین نفر از زندانیان یا کسانی که به مرخصی آمده اند سر بزنی، و پیش از درآمدن از خانه با خبر می شوی که امروز، از قضا روز تولد بهاره هدایت هم است که با روز ازدواجش هم مصادف شده، آن وقت است که دیدار با خانواده چنین زندانی، حال و هوای دیگری پیدا می کند. و در چنین حال وهوایی است که راه های پر ترافیک و شلوغ شهر را تا رسیدن به خانه بهاره، با شعرهایی به یاداو و همه زندانیان سیاسی پر می کنی

در خانه بهاره و در خلال این دیدار صمیمی و بی تکلف، از همه رنگ پیدا می شد از مادران صلح تا حقوق بشری ها و فعالان دانشجویی. همه آمده بودند که روز تولدش را در کنار همسر بهاره باشند

از بازداشت بهاره هدایت این عضو پرتلاش و مقاوم شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت و مسوول روابط عمومی این اتحادیه دانشجویی چند ماه گذشته است. او را درست درشامگاه روز چهارشنبه ۹ دی‌ماه بود که به زندان بردند. و از همان موقع بود که همه در قلب مان گفتیم: «بهار بی بهار، پاییز است

منبع : مدرسه فمینیستی

گزارش سی و نهمین هفته همبستگی با مادران عزدار ایران در شهر کلن / آلمان


یازده آپریل 2010 برابر با 22 فروردین 1389

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
دیوانه ایم من که روم خانه به خانه































امروز عده زیادی از حامیان جمع شده بودند . قرار بر این داشتیم که بعد از تظاهرات جلسه ای داشته باشیم. تقریبا هر هفته بعد از اتمام تظاهرات نشستی داریم ولی این بار این گردهم آئی رسمی تر بود. . در این نشست بررسی و باز نگری داشتیم به سی و هشت هفته گذشته و سپس بحث در حول و حوش هر چه بهتر و وسیع تر و گسترده تر کردن حرکتمان . پیشنهادات و نظرات متفاوتی ارائه شد و در آخر جمع بندی و تصمیم گیری هائی صورت گرفت .
حضور پر شوق و شور زنان و اعلام آمادگی آنها برای همکاری های بیشتر بسیار قابل توجه بود و نشان از اراده راسخ آنها برای رسیدن به هدف که همانا ´معرفی قاتلان و عاملان و دادخواهی و آزادی بی قید و شرط زندانیان سیاسی´ بود





























ما ایستاده ایم

Sunday, April 11, 2010

Thursday, April 8, 2010















































































































































پسرم ، محمد داوری را آزاد کنید و یا مرا هم پیش پسرم ببرید 


چهارشنبه ۷ آوریل ۲۰۱۰

محمد داوری را از روزنامه همبستگی می شناسم. یک معلم ساده و صادق و صمیمی بود که وارد تحریریه شد برای کار در حوزه رسانه. بعدها هم در سحام نیوز سایت حزب اعتماد ملی همکاری می کرد. او هم همانند آریا آرام نژاد ناشناس نیست اما در مقایسه با زمان و نحوه بازداشت و اعتصاب غذا و فشارهای روحی که او در دوران بازداشت بدون مرخصی خود طی می کند تقربیا می شود مدعی شد که او هم گمنام مانده است. محمد داوری در سایت سحام نیوز همراه کروبی بود که او را به بهانه جمع آوری و تهیه مدارک مربوط به تجاوزات جنسی در کهریزک هفت ماه پیش دستگیر کردند و از آن تاریخ تا کنون زیر سخت ترین شکنجه ها و فشارها قرار دارد. طی این مدت هر سه ماه یکبار تنها به مادر پیر او که از شهرستان بجنورد به تهران می آید اجازه دیدار و ملاقات داده می شود و از هرگونه مرخصی و دیدار با همسر و دیگر اعضای خانواده خود محروم است. با اعمال این فشارها بر محمد داوری قصد دارند تا او را وادار کنند در یک مصاحبه خبری و جنجالی صحت ادعاهای مهدی کروبی در خصوص تجاوزات جنسی را زیر سوال ببرد. در حال حاضر شرایط جسمی و روحی محمد داوری بسیار وخیم است . پیش از این محمد داوری در بند عمومی بوده است اما به دلیل اعتراض به وضعیت بلاتکلیفی در گفت و گو با معاون وزیر اطلاعات که چندی پیش از بند ایشان دیدار داشته است بلافاصله و پس از خروج این مقام دولتی از بند عمومی به سلول انفرادی منتقل شده است. پس از آن بود که داوری برای دومین مرتبه اقدام به اعتصاب غذای کرد. در حال حاضر هیچ گونه اطلاعی از وضعیت داوری در دست نیست.مادرش می گوید: محمد کاری نکرده است ، جرمی ندارد، یا پسرم را آزاد کنید یا مرا هم پیش پسرم ببرید...من در تهران هم جایی را ندارم که بمانم.....
ارسال شده توسط madarane azadar در ۱۴:۱۶